معرفی کتاب میرا نوشته‌ی کریستوفر فرانک

4-3

میرا نام داستان بلندی است از کریستوفر فرانک فرانسوی که توسط لیلی گلستان به فارسی ترجمه شده است. نویسنده در این کتاب، نظامی توتالیتر و پادآرمان شهر یا همان مدینه فاسده‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن هرگونه فردیت و زندگی خصوصی حتی در خصوصی‌ترین جنبه‌های آن از جمله روابط جنسی عملاً تقبیح شده است. فرانک داستانی علمی-تخیلی و در عین حال داستانی سورئالیستی را روایت می‌کند که در آن اصالت با جمع است و نه فرد.
در این جامعه، فرد گویی هیچ اراده‌ای از خودش ندارد و کاملاً وابسته است و تابع خواسته های جامعه. این حس مالکیت جامعه به فرد در همه‌ی شئونات زندگی وی حاکم است. به طوری که حکومت، عواطف و احساسات و حتی بدنت را تحت کنترل خود در‌می‌آورد و در صورتی که فرد، هر گونه مقاومتی نشان دهد و نخواهد مانند بقیه و تایع حکومت شود، او را مجبور به تبعیت خواهند کرد. در این جامعه، همه باید لبخند بزنند و با کسانی که مقاوت کنند، برخورد می‌شود. آن‌ها را جراحی می‌کنند و نقابی خندان بر چهره‌ی آنان می گذارند تا نقاب جذب صورت آن‌ها می‌شود و همیشه به آن حالت می‌مانند.

در این جامعه جدا شدن و مانند دیگران نبودن، گناهی‌ست نابخشودنی. امتیازی که این قصه علاوه بر روایت پرکشش‌اش دارد، فضاسازی بی‌نظیر و منحصر‌به‌فرد است. به گونه‌ای که وقتی خواننده در حال مطالعه‌ی داستان است، حس می‌کند که خود نیز در این فضای کمونیستی قرار دارد و گویی تمامی حالات و رفتارش از سویی دیده و کنترل می‌شود. این در حالی است که نویسنده‌ی زبر دست، تمامی این اطلاعات و حس‌هایی که به خواننده منتقل می‌شود را در حجمی کم پرداخته است. بسیار موجز، اما به شدت تاثیر گذار. در این کتاب نویسنده به خوبی شرح می‌دهد که در چنین جوامعی که جوامع کمونیستی خوانده می‌شود، انسان‌ها چگونه تنها یک بُعد پیدا می‌کنند و از تفکر و گرایش به سوی علاقه‌مندی‌های خود باز می‌مانند. در واقع هدف این چنین جامعه و حکومتی جز این نیست که به افراد به چشم کالا نگاه کند و همه‌ی نبوغ آن‌ها را از بین ببرد.

این اثر با ترجمه‌ی «لیلی گلستان» توسط «انتشارات بارتاب نگار» به انتشار رسیده است.

قسمت هایی از کتاب میرا

لابد دارند از اولین ملاقات‌شان حرف می‌زنند، ویا از اولین شبشان. بدون شک دارند از یک اولین حرف می‌زنند، چون دارد به آخرینش نزدیک می‌شود.

دوست داشتنِ خوبی‌های دیگری دلیل عشق نیست، بلکه دوست داشتنِ عیب‌های دیگری بزرگ‌ترین دلیل عشق است.

نمیدانم چه قدر وقت لازم است تا دیگران دردی را که در زیر نقاب خندان من وجود دارد کشف کنند.

هنوز در چشم هایش پرتوی از بدبختی دارد که جرئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده است… چون دیگر آینده یی ندارد، از گذشته حرف می زند. وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد، برمی گردیم و راهی را که دویده ایم انداره می گیریم…

به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آن‌ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود ، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است…

همه با او حرف می‌زنند به جز من. او با همه حرف می‌زند به جز من…

من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم؛ پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید پس من شما را دوست دارم. من همه انسان‌ها را – هرطور که باشند – دوست دارم. من هرگز انتخاب نمی‌کنم. دانشمند و عمله هردو برای من یکسان اند. چون هردو نفس می‌کشند، پس با هم برابرند. چون آدمها نفس می‌کشند، پس به هم شبیه‌اند و چون شبیه‌اند پس ارزش دارند. انسان ارزش ندارد مگر با عشق به دیگران. انسان بدون عشق وجود ندارد. من باید به شما کمک کنم؛ پس می‌خوام کمکتان کنم…

ندیدن برایشان ناراحت کننده نیست بلکه دیده نشدن برایشانن تحمل ناپذیر است.

منبع نوشته:کافه بوک، کتابیسم

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*